“چپ کارگری”،”چپ غیر کارگری” دو عبارت، دو طبقه

این نوشته به بهانه ادامه، یا نقد یا ادامه گفتگو یا هر چیزی که اسمش را می گذارید با کیوان امیری ست. کیوان امیری در وبلاگ “روزنوشت های عموکیوان” بحث بسیار جالب و ضروری ایی را پیش کشیده است و فواد شمس هم در وبلاگ خود “روزمرگی های شهری ” در ادامه این بحث مطالب جالبی را نوشته است. اینجا بیشتر به بحث کیوان امیری می پردازم و می خواهم بگویم جالبی و اهمیت این نوشته از دید من چیست.

 و مطلبی به بهانه پاسخ به کامران مزین

در این نوشته عمدتا احکامی در باره دو نوع چپ که یکی “رادیکال” و دیگری “کارگری” خوانده می شود صادر شده است. می توان تصور کرد که منتها الیه چپِ “چپ رادیکال” چیزی جز “چپ کارگری” نمی تواند باشد، چرا که این طبقه کارگر است که رادیکال ترین نقد ها را نسبت به وضعیت موجود دارد. ولی در عین حال می توان هم فهمید که در حال حاضر نام ها حامل مفاهیم تاریخی خود هستند و درست به همان دلیل که مارکس و انگلس مانیفست خود را “مانیفست کمونیست” نامیدند تا از سایر سوسیالیست ها تفکیک شوند، چپ کارگری هم نامی است برای تمیز دادن چپ کارگری  از چپ های غیر کارگری. اما چرا چپ کارگری در مقابل چپ رادیکال یا غیر کارگری قرار می گیرد؟ ابتدا می خواهم برداشت خودم را از چپ کارگری و غیر کارگری بگویم. چپ کارگری منافع طبقه کارگر را تا به انتها نمایندگی می کند و با نقد طبقه کارگر به دنیا نگاه می کند. و می خواهد همه چیز را دود کند و به هوا بفرستد، می خواهد هر آنچه به عنوان نظم موجود بین انسان ها و مناسبات تولیدی حاکم است را زیر و رو کند و روابطی را جایگزین کند که جامعه در سایه آن از استثمار آزاد می شود. طبقه کارگر اگر می خواهد خود را به عنوان طبقه آزاد کند چاره ندارد به جز اینکه کل جامعه را آزاد کند. و این آن مشخصه اییست که وظیفه آزادی بشر رابه عهده  طبقه کارگر انداحته است.اما چپ “غیر کارگری” که در این جا “چپ رادیکال” نامیده شده این خصوصیت را ندارد. نمی خواهد چیزی را دود کند، نمی خواهد کسی را آزاد کند و در نتیجه نقدش به مناسبات موجود سطحی می شود. و این نه ناشی از کج فهمی و دقیق نخواندن کتاب های مارکس است که خواستگاه طبقاتی این چپ جای دیگری غیر از طبقه کارگر است. چپ یا کمونیسم های غیر کارگری متعلق به طبقه ایی غیر از طبقه کارگر هستند و مبارزشان در راستای منافع طبقاتی خودشان است، حالا چرا اسم چپ و کمونیست و مارکسیست بر خود نهاده اند، داستانی تاریخی دارد. مربوط به دورانی می شود که مبارزات بورژوازی ملی برای کسب استقلال و شکوفایی اقتصاد ملی و از طرفی در مقابل جهانی شدن سرمایه راهی به جز مبارزه با استعمارگر و جهانی شدن سرمایه نداشت. و در مقابل امپریالیسم سرمایه دار، چپ و کمونیسم اسمی مناسب و پر طرفدار بود. مگر می شود کسی مارکسیست باشد و برای ارتقای بورژوایی ملی اش مبارزه کند و یا برای استقلال وطنش جانفشانی کند؟ این چپ یا کمونیسم غیر کارگری در نتیجه مشخصات دیگری از خود بروز می دهد که ربطی هم به منافع عمومی طبقه کارگر ندارد.ولی نوشته کیوان امیری نه از این زاویه برای من، که  پرداختنش به مشخصات سازمانی این دو چپ جالب و قابل توجه و تقدیر است. کیوان در بیشتر مطلبش سنت های گروهی و سازمانی دو چپ را با هم مقایسه می کند و برای هر کدام مشخصاتی را می شمرد. در بسیاری نکات و باید بگویم در خطوط عمده نوشته کیوان با او موافقم. ولی در جاهایی کیوان درست گرفتار سنت های همان چپی ست که دارد نقدش می کند و نتوانسته است به طور کامل از این سنت جدا شود و از سنت سازمانی حزبی چپ کارگری به آن نگاه کند. پایین تر به این نکات اشاره می کنم. ولی بحث اصلی من اینست که کیوان وقتی از این سنت ها حرف می زند، وقتی مشخصات اعضای این دو چپ را می شمرد و وقتی جدال های آنها را تصویر می کند دیگر نمی تواند منظورش جنبش های اجتماعی یی باشد که این دو چپ به آن تعلق دارند. مثلا جنبش چپ کارگری که من اسمش را می گذارم جنبش کمونیسم کارگری یا جنبش چپ رادیکال که با مشخصاتی که کیوان برایش شمرده است جنبش خرده بورژوایی ناراضی از جهانی شدن سرمایه اسمش را می گذارم.  اینجا لزوم پرداختن به مشخصات حزب طبقه کارگر عیان می شود .این یعنی پی بردن به لزوم داشتن تشکلی که باید حزب نامیدش. حزب طبقه کارگر که مشخصات خاص خودش را دارد. چیزی که در نگاه اول در آن دیده می شود انسان دوستی آن ست. درجه انسان دوستی آن بالاست چرا که ریشه های مارکسیسم را در انسان دوستی آن یافته است. به قول کیوان به امر آزادی زن می پردازد، حقوق کودک را وارد عرصه مبارزات سیاسی می کند و برایش می جنگد، در عرصه کارگری هیمن طور و برای حق زندگی آزادانه انسان ها در کشور های امن با سرمایه داری سرشاخ می شود. و این ها را به بهشت سوسیالیسم احاله نمی دهد. و درست به دلیل همین مبارزاتش از جانب همان چپ “غیر کارگری” به “کمونیسم بورژوایی” بودن متهم می شود!! می گوید اگر قرار است برای مثال زن آزاد باشد تحت هر شرایطی باید برای آزادیش مبارزه کرد و این مبارزه را یک تیر با دو نشان می داند. اول اینکه جامعه از سطح معیشتی و منزلتی بالاتری برخوردار خواهد بود و  از آنجا که انقلاب سوسیالیستی را انقلابی از سر استیصال و فقر طبقه کارگر نمی داند و آن را انقلابی از سر آگاهی طبقه کارگر می داند، این مبارزه را برای تامین هژمونی جریان سوسیالیست طبقه کارگر لازم می داند. در نهایت کیوان دارد به سبک کار حزب کمونیستی اشاره می کند و دارد خطوط کلی سبک کار آن را به دست می دهد. که این برای من بسیار جالب بود چرا که اهمیت کار متشکل و سازمانی انگیزه نوشتن این مطلب بوده است.ولی گفتم کیوان و تا حدود کمی فواد هنوز کاملا  از قید و بند ها و نقد چپ غیر کارگری رها نشده اند. نکته مشترکی که از این سنت در جای جای نوشته این دو رفیق به چشم می خورد “غیر طبقاتی” دانستن  “چپ رادیکال” است. که این هنوز نقد چپ کارگری به سایر گرایشات نیست. با این توصیف این چپ ها را باید جدای از جامعه و در فضا فرض کرد و مبارزاتشان را خارح از مبارزات طبقاتی دانست، و برای مبارزه با آنان شمشیر بر هوا کشید. در حالیکه این “چپ” ها هم جایگاه طبقاتی خود را دارند و منافع طبقاتی خود را جستجو می کنند. شناخت جایگاه گرایشات غیر کارگری که امروزه به خصوص در مقابل انقلاب صف کشیده اند برای نقد و از سر راه برداشتن شان بسیار با اهمیت است. فواد در نوشته اش در بند ۱۲ به پیوند “چپ کارگری” یا “جریان اصلی چپ در جامعه و دانشگاه” با طبقه کارگر اشاره می کند که این هم از شاخص های اصلی چپ غیر کارگری است که کمونیست ها و احزاب شان را گروههایی جدای از طبقه می دانند که تازه باید به فکر پیوند با آن باشند، در حالیکه چپ کارگری خود را جدای از طبقه نمی داند و حزب خود را ظرفی برای متشکل کردن رهبران عملی و سوسیالیست طبقه کارگر می داند ضمن اینکه کار پیشبرد مبارزه طبقه کارگر را از طریق تامین هژمونی جریان چپ کارگری بر کل جنبش اعتراضی طبقه کارگر انجام می دهد.برای اینکه نوشته طولانی نوشود از ذکر نکاتی که به خصوص در نوشته کیوان متاثر از همین چپ رادیکال غیر کارگری صرف نظر می کنم. امیدوارم این بحث از طرف سایر دوستان ادامه پیدا کند و با شرکت سایرین، این بحث باعث روشن تر شدن جنبه های مختلف سبک کار حزب کمونیستی بشود.

مطلب دوم به بهانه پاسخ به کامران و ادامه بحث اول:

نوشته کامران  در قسمت کامنت های وبلاگ فواد باعث تدقیق بحث شد. و البته اشتباهاتی هم در آن دیده می شود که امیدوارم بتوانم نشانشان بدهم.طبقه کارگر یک طبقه یک دست که هر کس عضو ثابت یا افتخاری آن باشد الزاما سوسیالیست است، نیست. گرایشات متفاوتی در همین طبقه وجود دارند، از رفرمیست و سندیکالیست گرفته تا سوسیالیست. ولی نکته مهم این است که کدام گرایش نماینده منافع تمامی طبقه است؟ کدام گرایش می خواهد کار مزدی را بی چون و چرا بی قید و شرط لغو کند و آن هم هر چه سریعتر. کدام گرایش می خواهد طیقه و جامعه را آزاد کند از استثمار؟ بدون شک گرایش سوسیالیستی در این طبقه است که این را می خواهد. می توان گفت سندیکالیست ها به دنبال رفرم هایی در جامعه هستند و سایر مسخصاتی که دارند. ولی به نطر من سندیکالیسم در ایران از پایه های اجتماعی، تاریخی و سیاسی لازم برخوردار نیست. سندیکالیسم بر بستر سوسیال دموکراسی می تواند گرایش غالب در طبقه کارگر باشد نه در حکومت های دیکتاتوری. پس در ایران هم به نظر من گرایشات مختلف طبقه کارگر عملا فرصت رشد و تحزب ندارند چنانکه نداشته اند هم. پس بحث در اینجا فرا تر از گرایشات مختلف در طبقه کارگر است به نظر من.مثلا احزاب واقعا موجود در ایران را نگاه کنید! مثلا حزب توده(چون خیلی خصلت نماست). برای چه مبارزه می کرد؟ ارتقا و رشد صنایع ملی، ملی کردن نفت و…. میگویم این ها چه ربطی یه سوسیالیسم دارد؟ با اینکه شعار های سوسیالیستی هم می دهد، کیانوری از مجموع همه ما بشتتر مارکس خوانده بود ولی آیا نماینده منافع طبقه کارگر بود؟ نه! چرا در بزنگاه ها دچار اشتباه می شوند؟ چرا تا به انتها منافع طبقه کارگر را دنبال نمی کنند؟ چرا می روند در دولت موقت؟ چرا از “وطن” دفاع می کنند؟ به نظر من جواب این سوالات اینست: این جریانات نماینده منافع عمومی طبقه کارگر نیستند. مربوط به خورده بورژوایی هستند که از جهانی شدن می ترسند و منافعشان رادر خطر می بینند. اتفاقا من اگر زیادی چپ به نظر می رسم به خاطر اینست که همه چیز را طبقاتی می بینم. بحث “چپ کارگری” و در مقابل “ضد کارگری” که کامران می گوید هم الزاما کارگری نبودن در شرایط نرمال معنیش ضد کارگری بودن نیست ولی توجه کنید در شرایط نرمال جامعه و نه در شرایط انقلابی! در شرایط انقلابی دیگر حزب توده در کنار طبقه کارگر نمی ایستد و از خمینی دفاع می کند. فرمول های از پیش مارکسیستی اش را جا به جا و بالا پایین میکند و از داخلش در می آورد که باید رفت پشت خمینی!!من دیگر این را با هیچ توجیهی در طبقه کارگر قرار نمی دهم. ولی بحث من در اینجا فراتر از جنبش دانشجویی و رابطه اش با طبقه است. اینجا هم یک نکته درباره “جنبش دانشجویی ” بگویم. به نظر من “جنبش دانشجویی” عبارت درستی برای اعتراضات دانشجویان نیست. “جنبش” هست ولی “دانشجویی” نیست. نباید به خاطر اینکه دانشجویان فعال این قسمت خاص از مبارزه برای آزادی و برابری هستند آن را “جنبش دانشجویی” نامید. اصطلاح “جنبش دانشجویی” به قسمتی از اعتراضات عمومی جاری در جامعه گفته می شود که در سطح دانشگاه ها جاریست و شامل گرایشات متفاوتی ست که در آن هم گرایشات مختلف تلاش می کنند آن را تصاحب کنند. و اینجا هم مسئله گرایشات مختلف نداشتن ”پیوند” و یا مشکل معرفتی نسبت به بحث های مارکسیستی نیست. البته این بحث دیگریست که می شود حولش نوشت. ولی همین قدر باید نظرم را می گفتم که با اینجا برسم که پیوند “جنبش دانشجویی” با طبقه کارگر هم تز اشتباهیست. جنبشی که برای کسب آزادی و برابری در جامعه جاریست و قسمتی از آن را که مشخصا جوانان در جامعه پیش می برند نمی تواند جدای از طبقه کارگر به وجود آمده باشد که حالا تازه باید به فکر پیوند با آن باشد. به نظر من اشنباهی که کامران می کند و در بعضی جاهای نوشته کیوان هم دیده ام اشتباه گرفتن طبقه، جنبش و افراد مبارز یا فعالین اجتماعی با هم است، یا حداکثر دید روشن و شفافی از این مقوله ها نداشتن است که باید در همین بحث ها روشن شوند. ولی بحث کیوان به نظر من، همانطور هم که در نوشته ام هم هست برمی گردد به سنت تحزب و کار تشکیلاتی. جایی که حرف از فرقه بودن و سبک کار و رابطه اعضا با رهبری پیش می آید دیگر بحث بر سر جنبش و طبقه نیست، بحث بر سر حزب و تحزب است. و در شرایط کنونی که دیگر دشمن دشمن من الزاما دوست من نیست. کسی که می گوید “نابود باد استثمار انسان از انسان و الغا باد کار مزدی” دیگر الزاما دوست طبقه کارگر نیست. در شرایط انقلابی و بحرانی دیگر استناد به مارکس برای اثبات دوستی با طبقه کارگر کافی نیست. کسی که به مارکس قسم می خورد و او را پیغمبر و کاپیتال را قرآن می نامد (مثل حزب توفان) الزاما منافع عمومی طبقه را نمایندگی نمی کند. او در جای خودش ناسیونالیستی دوآتشه است و در جای خودش هنگام تعیین سرنوشت انقلاب کنار خمینی قرار می گیرد. در این حالت دیگر نمی توان حکم داد “ پس میتوانیم بگوییم که اینها نماینده هیچ طبقه ای را در اختیار ندارند” .در یک کلام به نظر من هر کنش و واکنش اجتماعی که تعین یافتگی گروهی هم داشته باشد –کمی از ادبیات فواد استفاده کردم!!- به جایی در مناسبات تولیدی متعلق است. نمی تواند نماینده کسی و گروهی نباشد. اگر چنین بود نمی توانست هیچ تصمیم بگیرد چون نمی دانست منافعش چسیت!و به کدام طرف باید برود.و تازه این در جواب به کامنت اول کامران بود. اول می خواستم به صورت کامنت در وبلاگ روزمرگی های شهری بنویسمش ولی دیدم طولانی ست و از خوصله کامنت خارج!مقالات فواد شمس و کیوان امیری را حتما بخوانیدمقاله فواد شمس در ضرورت رادیکالیسم و فراوری به سمت چپ کارگری

مقاله کیوان امیری چپ کارگري يا چپ راديکال

يك پاسخ برايش بگذاريد